گریه ی ابر

من که میدانم شبی دار و ندارم میشوی

عاقبت مانند آهویی شکارم می شوی

 

در خزان در زندگی در برگ ریزان زمان

با تمام مهربانی چون بهارم می شوی

 

در میان ظلمت آن خاطرات کهنه ام

روشنای خلوت آن کوچه سارم می شوی

 

با صدای گریه ی ابری  کبود و سینه چاک

همدم بارانیِ شب های تارم می شوی

 

با تبسم های من خندان تر از باغ بهار

دیده را گر تر کنم خود سوگوارم می شوی

 

گفتمت با من بمان هرچند آدم نیستی

ای فرشته عاقبت زیبا نگارم می شوی

 

برگ و بارم را اگر برچید دست روزگار

خوشدل از آنم که روزی برگ و بارم می شوی

 

در سراب زندگی دنبال محرم نیستم

بی قراری می کنم چون بی قرارم می شوی

 

در چمن زار غزل همچون غزالی تیز پا

سرکشی ها میکنی اما مهارم می شوی

 

خاطری آسوده دارم در ملاقات اجل

ای که با پروانگی شمع مزارم می شوی!

محمد شمس

/ 172 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیره

به شخصیت خود….. بیشتر از آبرویتان اهمیت دهید.. زیرا شخصیت شما… جوهر وجود شماست.. و آبرویتان… تصورات دیگران نسبت به شما است [گل] ممنون که همیشه بهم سرمیزنید در پناه خدا موفق باشید

گنجشک کوچولو

نـِمــیــدانـَـҐ چـِشـــمــــانـَت بـــــ ا مــَـלּ چـِـہ میــکــُــنـد وقـتــے‌ کــِہ نـِـگاهَــҐ میکـُنے‌ ... چـِنـاלּ دلـــَ ـҐ از شـِـیطـَـنـَـت نـگـــاهَـت مــیــلـ ـَـ ـرزد ! ڪـِـہ حـِـســـْـ مـیـکـُـــنـَـمـ چـِـقـَــــدر زیـبـــاســتـ فــَــدا شـُـدלּ بـــَـراے‌ چـَـشـمـهـایـے‌ ڪـِـہ تـَـمـــــــــاҐ دُنــیــــــاســتــْ ........

مریم

زمین از تو بعید است لرزش کنی بر مردمانی که از درون ، مدت هاست شکسته اند ...

فاطمه سرايي

ممنون كه به وبلاگم سر زديد. لينكتون كردم. شعراتون جالب و قابل ارزش بود . چندتاشو خوندم اما بايد برم دنبال بچه هام.من دبيرم صبح ها نيستم. عصر ها بايد وقت بزارم شعراتونو بخونم. بازم ممنون.

گنجشک کوچولو

حیف نون می ره هتل صبح روز اول می ره توی رستوران هتل صبحانه بخوره می بینه روی تابلو نوشته: “از ساعت ۷ الی ۱۱ صبحانه… از ساعت ۱۱ الی ۵ ناهار و از ساعت ۵ الی ۱۱ شب شام سرو می شود…” پیش خودش می گه: پس من کی وقت کنم برم شهر رو ببینم؟

نادیا

زندگی چیدن سیبی است که یاید چید و رفت زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت زندگی رودی است جاری هر که آمد کوزه ای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت قاصدک ? این کولی خانه بدوش روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت . . .

رويا

در شهری می ایستم که دختران بر بوسه های خویش قیمت میگذارند، تا شاید پسران پولدار شریک آنها شوند!!
در شهری می اندیشم که پسرانش خود را چون دیوار محکم تعریف میکنند، تا شاید دختران تکیه کنند بر باورهای شیشه ای آنها!!

يه ديوونه

وبلاگت خعليييي قشنگه به من هم يه سر بزن باعث افتخار ميشه ممنون[گل]

رها

خیلی زیبا بود ممنون