رسم دلبری

فرو در قلب خود کردم ز هجران خنجر تیزی

 شده رخسار گل رنگم به رنگ زرد پاییزی

 

چنان از زندگی سیرم چنان با خویش درگیرم

یقین دارم همین شبها به مرگم اشک می ریزی

 

و بعد از مرگ هم دیدم به زیر خاک لرزیدم

گهی با گریه میخندی گهی ار غصه لبریزی

 

کشاندی بر صلیب خود مسیحای وجودت را

که رسم دلبری باشد به مژگان خون او ریزی

 

به شمشیر خمِ زلفت زدی بر قلب محزونش

مگر از نسل تاتاری هلاکوخان و چنگیزی!!؟

 

فراری شد غم دوری چو وصل او میسر شد

چنان از وصل او شادی که از لبخند سر ریزی

 

محمد  من که می دانم برای دلخوشی هایت

تمام غصه هایت را درون سینه می ریزی

 

محمد شمس

/ 130 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نـــــــادیا

رفــتـم نـشـسـتـم کـنـارش.. گـفـتـم: بـرایِ چـی نـِمـیـری گـُلات رو بـفـروشـی؟ گـفـت:بـفـروشـم کـه چـی؟ تـا هـفـتـه قـبـل مـیـفـروخـتـم کـه بـا پـولـش آبـجـیـمـو بـبـرم دکـتـر .. دیـشـب حـالـش بـد شـد و مـُرد.. بـعـد بـا گـریـه گـفـت:تـو مـیـخـواسـتـی گـُـل بـخـری؟ گـفـتـم:بـخـرم کـه چـی؟ قـبـل تـر مـیـخـریـدم بـرایِ عـشــقــم.. مـدتـهـاس خـواسـتـه فـرامـوشـش کـنـم... اشـکـاشـو پـاک کـرد, بـا مـردونـگـی یـه گــُل بـهـم داد گـفـت: بـگـیـر.. بـایـد از نـو شـروع کـرد.. تـو بـدونِ عـشـقـت,مـن بـدونِ خـواهـرم ...

رها

اینبـــــآر کــ ه کسی آمـَد نمــی گویمـ بـــُرو حــتی نمی گــویمـ کسِ دیگـــری رآ می خـــوآهمـ فقـط می گــویمـ: ببیـــ ن!من شکــستـ ه امـ! خستـــ ه امـ! کمی آرآممـ کــــن... همـیـ ـ ـ ن....

negin

اندیشه ام این بود زرنگم انگار با قسمتم این بار بجنگم انگار در قلب تو سرمایه گذاری کردم من صاحب یک معدن سنگم انگار..! "عباس صادقی" -به روزم[گل]

نگین

با افتخار لینک شدید

مهسا

داداشی اپمممممممم

قندک

سلام و درود آقا ما دوتا پسر دایی داریم که اسم هردو محمد و اسم فامیلشون هم شمس می باشد.فکر کردیم نکند شما یکی از آنها باشید.بهرحال موفق باشید. اشعارتان هم زیباست و دلنشین

مهسا

خداوندا ! تنها تو را صدا میکنیم j,اجابتمان کن وقتی قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود وقتی نمیتوانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌ و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشکند وقتی احساس‌ میکنیم بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌ و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛ وقتی امیدها ته‌ میکشد و انتظارها به‌ سر نمیرسد وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود و تحملمان‌ هیچ ... آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم و مطمئنیم‌ که‌ تو فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی ... آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را صدا میکنیم و تو را میخوانیم آن‌ وقت‌ است‌ که‌ تو را آه‌ میکشیم تو را گریه‌ میکنیم و تو را نفس‌ میکشیم وقتی تو جواب‌ میدهی، دانه‌دانه‌ اشک‌هایمان‌ را پاک‌ میکنی و یکی یکی غصه‌ها را از دلمان‌ برمیداری گره‌ تک‌تک‌ بغض‌هایمان‌ را باز میکنی و دل‌ شکسته‌مان‌ را بند میزنی سنگینی ها را برمیداری و جایش‌ سبکی میگذاری و راحتی؛ بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی و بیشتر از حجم لب‌هایمان، لبخند خواب‌هایمان‌ را تعبیر میکنی و دعاهایمان‌ را مستجاب‌ آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی؛ قهرها را آشتی میدهی و سخت‌ها را آسان تلخ‌ها را شیرین‌ میکنی و دردها را درما

ستوده

در زندگی نه گل باش که اسیر خاک شوی نه باران باش که بر خاک بیفتی خاک باش که گل از تو بروید و باران بر تو ببارد

طيبه

فوق العاده بودعزيزم