لبهای خاموش

تقدیم به پدر عزیزم که آفتاب بیست و پنجمین روز رمضان 89 را نظاره نکرد و ما هم آفتاب وجود او را....................

 

لبهای خاموش

 

بیا ای مهربان من که غم  برداری از دوشم

نمی کردم فراموشت چرا کردی فراموشم؟

 

جوانم گرچه می بینی ولی از دوریِ رویَت

حدیث مرگ میخواند فلک همواره در گوشم

 

کویر خاطراتم را به اشک دیده تر کردم

که تا روز ابد باید به تن رخت سیه پوشم

 

شبی درخواب میدیدم خرامان قامت سَروَت

برای بوسه بر دستت چنان بیهوده می کوشم!

 

تو از جام لب کوثر گهی رفع عطش کردی

من از جام دو چشمانم مداوم اشک می نوشم

 

درون قلب من غوغا گزیدم لب به دندان ها

نمی خوانی غم مارا از این لب های خاموشم

 

اگر از زندگی سیرم اسیر دست تقدیرم

قرارم داده یاد تو ولی همواره مدهوشم

 

نخواهی رفت از یادم به لطف صبر یزدانی

مگر آن لحظه ای را که کفن بر قامتم پوشم

 

محمد شمس

 

/ 133 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
tahamiishe

[نگران] خب آپ چی شد پس؟! قالب مبارک [گل][لبخند]

دختر اشتباهی

سلام شمس عزیز چقدر رویایی دلنشین بغض پنهان اهوی زخمی لبهای خاموش اشک در چشمانم حلقه زد خیلی متاسفم روحشون شاد باشه و خدا بهتون صبر بده. در این وبلاگ هم هستم که سالگرد خواهر ناکامم بود خواهرم هم در جوانی ناکام جوانمرگ شد http://www.emilyofnewmoon.blogfa.com/post-58.aspx یا علی

دختر اشتباهی

سلام شمس عزیز چقدر رویایی دلنشین بغض پنهان اهوی زخمی لبهای خاموش اشک در چشمانم حلقه زد خیلی متاسفم روحشون شاد باشه و خدا بهتون صبر بده. در این وبلاگ هم هستم که سالگرد خواهر ناکامم بود خواهرم هم در جوانی ناکام جوانمرگ شد http://www.emilyofnewmoon.blogfa.com/post-58.aspx یا علی

باران

delam kheyli vasaton tang shodeeeeeeeee mano link kon yadet nare ha

گنجشک کوچولو

دختر بچه ای از برادرش پرسید: معنی عشق چیست ؟؟ برادرش جواب داد : عشق یعنی تو هر روز شکلات من رو ، از کوله پشتی مدرسه‌ام بر میداری ، و من هر روز بازهم شکلاتم رو همونجا میگذارم...

فاطمه

معشوقه ای پیدا کرده ام به نام روزگار . . . این روزها مرا درآغوش خویش سخت به بازی گرفته است !

فاطمه

سلام منو بخاطر تاخیری که داشتم ببخشید ممنون از حضورتون

فاطمه

این روزها کسی از ثابتش استفاده نمیکند ، همه اعتباری می خواهند و قابل تعویض ! همراه را عرض میکنم …

مهسا

.خدایا! تو می دانی آنچه را که من نمی دانم؛ در دانستن تو آرامشی است؛ و در ندانستن من تلاطم ها؛ تو خود با آرامشت؛ تلاطمم را آرام ساز...... خنکای یک عصر بهاری … کنار شاه بوته یاسی وحشی … میزی که کاسه ای پُر از پولکی زعفرانی دارد و دو فنجان چای داغ را خیال خواهم کرد … لطفا به خیالم بیا ! کنارم که هستی زمان هم مثل من دستپاچه میشود عقربه ها دوتا یکی میپرند اما همین که میروی… تاوان دستپاچگی های ساعت را هم من باید بدهم جانم را میگیرند ثانیه های بی تو……

طيبه

مثل هميشه عالي قلمت جادوميكنه