آهوی زخمی

یک شبی چشم مرا چشمان جادویی گرفت

دامن قلب مرا با جعد گیسویی گرفت

 

مثل یک آهوی زخمی در حریم شیر نر

شیر دندان تیز او دامان آهویی گرفت

 

جان گرفتم گرچه با بوییدن عطر تنش

دست آخر آمد و جان مرا گویی گرفت

 

تا بر آمد در بَرَم مانند یک ماه تمام

جلوه ی مهتاب را رخسار مه رویی گرفت

 

سیب غلتان دلش در جوی آب افتاده بود

دستِ من آدم شد و آن سیب از جویی گرفت

 

تا در آغوشم گرفتم خاطرات عشق را

خاطرِ آغوش من هم عطر شب بویی گرفت

 

مرهم دیدار او زخم دلم را خوب کرد

میشود گاهی چنین از عشق دارویی گرفت

 

محمدشمس

/ 202 نظر / 44 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیه

سلام مثله همیشه عالی بود[دست]

elaheh

میان این همه نوشته های مجازی دلم برای طعم یک سطر دست خط واقعی تنگ شده ست!!!

مریم صالحی آرا

دوباره یک نفر آمد مرا به هم زد و رفت و سرنوشت مرا با جنون رقم زد و رفت کسی که مثل همه گفت : "دوستت دارم" درست مثل همه، آمد و به هم زد و رفت درست مثل همه، بی مقدمه از راه ... رسید و سنگ بر آئینه ی دلم زد و رفت مرا سپرد به کابوس ها، به هر چه محال به لحظه های من اینگونه رنگ غم زد و رفت کسی که برکه ی آرامش مرا ... آشفت به هستی ام - که نبود - آتش عدم زد و رفت تمام حرف من این است : آخر اینگونه چگونه می شود از عهد عشق دم زد و رفت

سپیده

لعنتے یعنے مےشود ھمین حالا... ھمین لحظہ... حتے... اشتباھے! یادم بیفتے...؟ مےشود!؟

راضیه

سلام محمد آقا...نماز و روزهاتون قبول حق...در این ایام مبارک در دعاهاتون ما را نیز منظور بفرمایید[لبخند] شعر هم مثل همیشه زیبا بود[گل] شاد باشید

masi

عشق دروغی بود که در تمام این سال ها باورش داشتم و چه تاوان سنگینی داشت همین اشتباه کوچک.......... [گل]

عطا جاهد

کفشهایت نت می نویسند ، روی خطوط لال پیاده رو ، با سکوتی بین هر گام که زمین را نگران می کند تمام خیابان انگشت به دهان ایستاده اند ، حتی گنجشک ها میخکوب می شوند ، وقتی که سمفونی عبور تو جاریست