قاصدک
مثل قناری از قفس ترک عذابم کن دگر گرچه فرشته نیستم آدم حسابم کن دگر یخ زد تمام پیکرم از سردیِ دستان تو بر آتش اندام خود یک دم کبابم کن دگر ازخطِّ سرخِ گونه ام برچشمِ خونین میرسی پیشِ رخِ مهتابی ات این گونه آبم کن دگر درمانده ام درکار خودعکس توگشتم درحباب در گوشه ای از قلب خود جانا تو قابم کن دگر جام لبان لعل تو با بوسه می خواند مرا مثل لبت امشب بیا بر خود خطابم کن دگر در گوش جان من بخوان آوای خوب عاشقی چنگ مرا بردار و خود مثل ربابم کن دگر بیزارم از بیداری و دارم هوای سرخوشی با بوسۀ شیرین خود مست و خرابم کن دگر مدیون هجران توأم ای مهربان من بیا آبستنِ یک مرثیه با شعر نابم کن دگر عمرِ این فاصله ی دور به پایان نرسید جان به لب آمدولب بر لب جانان نرسید خرمن جان مرا سوخت به یک نازِ نگاه سرِ ما رفت سرِ دار و به سامان نرسید شیشه ی قلب مراسنگ فراقِ توشکست عاقبت کشت مرا هجر و به پایان نرسید هم چنان از اثر درد به خود می پیچم تن بحران زده ام باز به درمان نرسید دوریِ روسری ات زلف تو برباد سپرد دستی امّا به خمِ زلفِ پریشان نرسید پیکرِ زارِ مرا آتشِ نمرودِ تو سوخت پای پر آبله اما به گلستان نرسید آسمانِ دلِ من پر شده از ابر خزان چشم خونین من انگاربه باران نرسید گفت می آید و من فرشِ دلم گستردم دوختم دیده به دروازه و مهمان نرسید گرگ این درّه عجب گلّه ی دوران بدرید نایِ آن نی لبک پیر زِ چوپان نرسید دوش می گفت سلامی به صباداد مرا هرچه گشتیم ندیدم به قرآن نرسید تبِ این حادثه در خانه ی یعقوب فتاد یوسف مصری ما باز به کنعان نرسید کوچه در کوچه ی این خاطره ها میگردم یادت آمدبه سَرَم حیف به طوفان نرسید لب شیرین تو با چشم خمارت همگی تیشه بر دین من آورد و به ایمان نرسید بعدازآن کشمکشِ عقل وجنون می بینم سرِ ما تا قدم آمد وَ به دامان نرسید هر چه رفتیم و گذشتیم و رسیدیم ولی عمر این فاصله ی دور به پایان نرسید دوچشمِ چشم به راهم همیشه برراه است همیشه از غمِ دوری دلم پُر از آه است نشد نفس بکشم من نبودنت را چون غمی نشسته به قلبم غمی که جانکاه است همیشه غرقِ نگاهی میانِ یک بغضم بساط از تو سرودن همیشه بر راه است زبان عاشقی ام را چه خوب می داند! نگاهِ تکه ی ابری که بر رخِ ماه است تبسم لب شیرین به کوهکن می گفت به ضرب تیشه ننالم که بیستون کاه است به گریه برگ درختی به رهگذر می گفت خزان به برگ درختان چو مرگ ناگاه است دوباره مثل گذشته ورق زدی دل را عنان این دل سرکش به دست آن شاه است به جرم سر به هوایی فتاده ای بر خاک نظر به پای ندارد گلی که خودخواه است به گریه برگ درختی به رهگذر می گفت دو چشمِ چشم به راهم همیشه بر راه است درون قلب من غوغاست انگار بساط عاشقی بر پاست انگار عروس فصل ها پاییز باشد و میراثش شب یلداست انگار شب یلدا شبی غمگین و تاریک و لیکن شاهِ این شبهاست انگار به چشم این دلِ تنگ و اسیرم غروب عاشقی پیداست انگار کسی در اوج مستی با خیالش تمام عمر را تنهاست انگار نرنجد زندگی از بی وفایی دل این زندگی دریاست انگار همین امروز مهمان رقیب است مرا هم وعده ی فرداست انگار خیالِ دیدنش در خواب دیدم اگرچه دیدنش رویاست انگار وفای جای پایش را بنازم بروی قلب من برجاست انگار ننالم از غم هجران از این پس که آنچه ازمن است برماست انگار درون کلبه ی مجنون نشستم کسی در میزند لیلاست انگار شراب بوسه اش با جان خریدم که نرخ زندگی بالاست انگار همانند همان مصراع اول درون قلب من غوغاست انگار مانده ام اندر حصار بی وفای زندگی بارد اکنون در خزانم خون به جای زندگی کودک نوپای دل اندر جوانی پیرشد ریختم عمر گرانم را به پای زندگی بس که با تاریکیِ زلفش مدارا میکنم شد سیه چون زلف او رنگ وجلای زندگی گشته ام بیمارِ چشمانی به رنگ آسمان دست بی رحم اجل باشد دوای زندگی با وفاداری مرا در بندِ لبخندی نمود تاچه باشدبعداز این برمن جفای زندگی نیست اندر خاطرم یادی زِ ایام شباب چون نشسته برف پیری جای جای زندگی کاروان مرگ هم از کوچه ی ما می رود تا نماید عشق را معنا برای زندگی با دلی آشفته تر از ابرهای نوبهار مانده ام درحسرت آن روزهای زندگی ای تمام رفتگان از تنگنای این قفس تا به کی بایدبمانم ؟در کجای زندگی؟ خوش به حال مردگان آرام اندر زیر خاک بر لقا بخشیده اند اینسان عطای زندگی تا کِشم بر دوشِ خود سنگینیِ بار غزل مانده ام تنها در این خلوتسرای زندگی مگیر از ابر چشمانم تو باران بهاری را که شایدنرم تر سازد دل سنگ نگاری را همین امسال پرپر شد گل امید و می دیدم به آغوش رقیبانم گل خندان پاری را دو دست مهربانت را به دست دیگران دیدم چنان کز روزگار من در آوردی دماری را من از عطرِ خوشِ شب بو میان باغ دانستم به دست باد دادی تو خمِ گیسوی تاری را نشاندم بر دل زخمت به آب دیده ام مرهم و لیکن بر دل زارم نشاندی زخم کاری را وفا در روزگار ما سراب اندر بیابان است خراب عشق خود دیدم پریشان روزگاری را برای دوری از قلبم سوار باد می رفتی نخواهم بهر خود دیگرچنین چابک سواری را انارستان لب هایت انار تازه آورده ست دریغ از باغ لب هایت نچیدم من اناری را رها کن از خودم من را بیا قفل قفس بشکن که از بی یاوری دیدم شبی مرگ قناری را ندانستی تو قدرم را مرا از خویشتن راندی رسدروزی که می بازی تمام هرچه داری را به چشم خویش میبینم که باصد آه میشویی به اشک دیدگان خود شبی سنگ مزاری را کمی گر مهربان بودی به چشم خود نمی دیدی نه از خود بی وفایی را نه بر من سوگواری را
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |
